خاطره اربعین 1400
خونوادگی رفته بودیم زیارت اربعین
همسرم و پدر شوهرم و خاله ها و عمه و چند نفر دیگه…
متاسفانه چند تا ستون که رفتیم چند نفر مریض شدن و تا اونارو ببریم دکتر و درمان بشن دو سه روز طول کشید
مجبور شدیم ماشین بگیریم و تا عمود 1630 رفتیم و تو موکبی ساکن شدیم
حال همسفرهامون برای همراهی خوب نشد و پدر شوهرم و خواهرش تو موکب موندن
منو همسرم به همراه چهار نفر از همسفر هامون صبح خیلی زود راهی شدیم که یکم پیاده بریم تا کربلا
تا 12 ظهر بکوب رفتیم
تو مسیر که هی شربت و آب سرد میخوردیم، گلوم گرفته بود.
همسرم گفت یکم نمک میدم بخور خوب میشی.
من همینکه نمک رو خوردم چند قدم که رفتم حس کردم داره سرم گیج میره.
به همسرم گفتم من اصلا حالم خوب نیست گفت حدود پنجاه تا عمود دیگه مونده تحمل کن برسیم ولی من فشارم رفته بود بالا و نمیتونستم ادامه بدم.
به همسفرهامون گفتیم اونا برن و جا نگه دارن تو یه موکبی برامون ما هم بعدا میایم.
همسرم منو برد یه موکب بین راهی
و خودش رفت که لیمو یا آبلیمویی چیزی برام پیدا کنه
من همونجا دراز کشیدم و به سرما و لرزه شدید اومد تو تنم و حس کردم روحم داره از بدنم خارج میشه
اول دستام یخ زد بعد تنم اخر سر پاهام و انگار روح از نوک انگشتای پام خارج شد و به سرعت به سمت بالا کشیده شدم
از اون بالا واضح و شفاف همسفر هامونو دیدم که کنار جاده دارن استراحت میکنن و فکر ما هستن که کجا موندیم،
پدر شوهرمو دیدم که رو صندلی نشسته و به ما فکر میکنه که آیا رسیدیم یا نه
بعد همون لحظه مادر شوهرمو دیدم که همراه ما نیومده بود و تو خونه داشت رب درست میکرد فکر ما بود که چرا یه زنگ هم بهشون نمیزنیم
بعد یهو انگار برگشتم همون جایی که جسمم بود زائر هارو دیدم که دارن میرن،
رو سر زائر ها یه عده بودن که جسمشون از دود بود و اونا میدویدن سمت کربلا با سرعت بالا ولی شکل کلیشون شبیه آدم بود
بعد یهو داخل زمینو دیدم که دریا بود داخل دریا تموم ماهی ها چه بزرگ چه ریز ترینشون، میرن سمت کربلا
بعد از دریا هم پایین ترو دیدم که سنگ، ذرات خاک و مواد مذاب درون زمین همگی حرکت میکردن سمت امام حسین (ع)
اونقدر واضح و شفاف میدیدم که رنگ و شکل و همه جزئیاتشونو به خاطر دارم
من حس میکردم واستادم یه جا و چندین ساعته اینارو تماشا میکنم ولی همسرم میگفت که در کل چند ثانیه هوشیاریمو از دست داده بودم
محو تماشای اینا بودم که یهو دیدم همسرم بالا سرمه
داخل بدن همسرمم میدیدم مثلا خونی که از پاهای همسرم با سرعت رفت سمت قلب و مغزش با جزئیات دیدم
بعد همسرم چند نفر خانومو صدا زد دورم کردن چادر هاشونو وا کردن، همون لحظه لباس هامو بالا زد و از قسمت بین دو کتف تیغ زد و حجامتم کرد.
ازون جای تیغ حس کردم روحم به داخل جسمم کشیده میشه.
من تا مدت ها تو خواب هم اون لحظاتو میدیدم.
خیلی حال خوبی بود.
شرح حال
هشت ماه از روز های مادری دست و پا شکستم میگذره.
حسنای من بزرگ شده، میشینه، غلط میزنه، میخنده، دلبری میکنه.
این ترم تصمیم دارم که بعد مرخصی طولانی مدت برگردم حوزه. هنوز دو دلم نمیدونم حسنا تو مهدکودک میتونه تنها باشه یا نه.
مشکل بعدی هم اینکه مدت طولانیه عادت کردم شبا تا نماز صبح بیدار باشم و بعد تا ساعت 12 ظهر بخوابم.
فعلا منتظرم ببینم چی پیش میاد. هجدهم این ماه هم انتخاب واحده.
مادرانه ۲
اولا برام اینکه از صبح تا شب خونه بمونم سخت بود
ولی الان با اشتیاق تموم به خاطر دخترم خونه میمونم.
ساعت های واقعی رو نمیدونم چنده
کل روزم تقسیم شده به هر دو سه ساعت یباری که بهش شیر میدم.
حتی خوابمم دو سه ساعتی شده
با همه ی اینا واقعا تو قلبم احساس غرور و خوشبختی میکنم
خدایا شکرت
احمد الله اکثیرا کما هو اهله
مادرانه
9 ماه پر تلاطم گذشت…
و الان سه ماه و سه روزه که دخترم، حسنا خانومی
مهمون خونمون شده، مهمون آغوشم شده
خدا رو هر لحظه شکر میکنم که تاج مادریو رو سرم گذاشت
منو لایق دونست که از پاک ترین مخلوقش مراقبت کنم
حقیقتا زندگیمون عوض شده
شورخاصی به خونمون اومده
و من دارم بهترین لحظات عمرمو سپری میکنم.
خیلی وقتا موقع خواب دستشو میگیرم تو دستم و شکرمیکنم